فرشتگان بر زمین


یکی از فیلم های مورد علاقهء من فیلم " شهر فرشتگان " است. فرشته ای که مآمور هدایت ارواح مردگان پس از مرگ آنهاست(نیکلاس کیج)، به اقتضای وظیفه اش، با آدم ها و زندگی آنها آشنا می شود. زندگی آدم ها روی زمین برای او موضوع جالبی بوده تا اینکه عاشق دختر پزشکی می شود(مگ رایان) که به خاطر فوت بیمارش در حین عمل جراحی قلب، متآثر شده و روی پلکان بیمارستان محل کارش، گریه می کند. علاقه به آن دختر و اشتیاق برای درک احساس او و آدم های دیگر نسبت به زندگی و کشف علت علاقهء آنها به زندگی زمینی، باعث می شود که به صرافت " آدم شدن " بیافتد! بنا به توصیهء شخصی که راه این کار را بلد بود، بالای ساختمانی می رود و خود را به پایین می اندازد. به این ترتیب به قول هایدگر، در وجود " افکنده " می شود. وقتی از روی زمین بلند می شود خود را در میان اشیاء فیزیکی دیگر و همانند انسان های دور و بر جسمانی می یابد و خوشحال و خندان به راه می افتد. فیلم در صحنه های دیگر قصد دارد لذات زندگی متعارف و روزمره، آن هم به حسی ترین معنایش را از دیدگاه این فرشته به ما یادآوری کند. اینکه چگونه برای چنین موجودی زیر دوش آب گرم حمام ایستادن و یا پوستهء یک پرتقال را لمس کردن جذاب و لذت بخش خواهد بود. و پزشک داستان هم چگونه تحت تآثیر این تازگی و نوبودگی دید او، با مزهء هر چه تمام تر و با شوق ( که از حرکات دست مگ رایان پیداست ) سالاد درست می کند تا با هم روی یک میز نهار بخورند. فیلم آشکارا قصد دارد جذابیت های زندگی متعارف و روزمره را به دنیایی ترین معنای آن، دوباره برایمان زنده کند. من هم به همین دلیل فیلم را ارزشمند می دانم و مستحق اینکه هر بار دیده شود و در عین حال هر بار تآثیرگذار باشد. یادآوری جنبه های زیبایی شناختی زندگی روزمره، به عنوان یک درونمایهء داستانی، گویا در غرب سابقهء طولانی ای دارد. و احتمالآ باید داستان یونانی " دافنه و کلوئه " را اولین نمونه از این مجموعه دانست. گوته در مورد این رمان- گونه گفته است که باید هر سال یک بار خوانده شود و هر بار چیز جدیدی از آن کشف گردد. خواندن این داستان در تمام طول قرون وسطی به دلایل اخلاقی ممنوع بوده است.

اما آنچه برای من در این نوشته جالب است درونمایهء " فرشتگان بر زمین " یا فرشته ای در میان آدم هاست. این ایده، بسیار قدیمی است. در داستان های کهن شرق آسیا از فرشتهء موکل بر سرما سخن گفته می شود که به خاطر عشق به یک مرد زمینی متجسد شده و به زمین می آید تا با او ازدواج کند… در داستان های افسانه آمیز دینی ما، از فرشته ای سخن گفته می شود (عزرائیل یا جبرئیل) که مآمور انتقال اعمال نیک آدمیان به بارگاه خدا بوده است. به اقتضاء این مآموریت درمی یابد که در میان انسان ها، انسانی هست که میزان عبادات روزانه اش به تنهایی برابر با عبادت های دیگر انسان هاست. همین باعث می شود که در هیآت انسانی درِآید تا از فضل همنشینی با او بهره مند شود. این انسان که همان ادریس پیامبرست نهایتآ هویت او را شناخته و … در یونان باستان هم دیمیتر، ایزد بانوی زایندگی و برکت برای یافتن دخترش پرسه فونه در هیآت یک انسان درآمده، به زمین می آید و در اثر معاشرت با انسان ها از فلاکت و شوربختی آدمیزاد مطلع شده درصدد نجات انسان ها برمی آید… قطعآ می توان داستان های دیگری را هم مثال زد که اغلب صبغهء دینی- فلسفی دارند. در این داستان ها، فرشته یا موجودی آسمانی، برای درک موقعیت انسانی به زمین می آید. اغلب چیزی باعث علاقه مندی او به یک انسان و یا به چیزی در زندگی او می شود. و یا چنانکه در داستان دیمیتر هست، از بد حادثه با انسان ها و زندگی آنها آشنا می شود. چنین درونمایه ای برای بیان یک سری مسائل مضمونآ فلسفی بسیار بسیار مناسب است و ظرفیت بالایی دارد. در این داستان ها " فرشته " سوژه ایست که انسان را ابژهء خود قرار می دهد. این سوژه ویژگی هایی دارد که طبعآ در " چه بودن " ابژه اش تآثیر می گذارد. انسان هم قادرست خود را ابژه کند، اما " فرشته " یک سوژهء ناب است. سوژه گی او در مقایسه با قابلیت سوژه گی انسان برای خودش، بسیار بیشتر است. از این جهت است که در این داستان ها شخصیت اول یک فیلسوف نیست و یا هر انسان دیگری که قادر به تآمل در باب زندگی بشر باشد. بلکه یک فرشته است. پیش- فرض های متافیزیکی هم اینجا مطرح نیست. اینکه چنین موجوداتی در واقع امر تحقق دارند یا خیر، از موضوع بحث خارج است. هایدگر در یکی از رساله های مشهورش (تصویر جهان) به این نکته اشاره می کند که خدا در تمام طول قرون وسطی، سوژه ای بوده که تمام جهان و جامعهء بشری به مثابهء تصویر یا چشم اندازی مقابل چشمان او، برایش ابژه بوده اند. به این ترتیب عقلانیت فرهنگ های سنتی قادر بود، از زاویه ای به خود بنگرد، که در فرهنگ های مدرن چنین چیزی فقط در انواع هنری و در قالب یک درونمایهء صرفآ زیبایی شناختی قابل طرح است.

بررسی درونمایهء " فرشتگان بر زمین " نیاز به مطالعهء گسترده تر و حساب شده تری دارد. تا به خوبی دریابیم که این سوژه دقیقآ چیست و به تفصیل چه تفاوتی با سوژه های شناخته شدهء دیگر دارد. چنین بررسی ای قطعآ به مفهوم کلی " فرشته " در فرهنگ های سنتی راه پیدا می کن
د

.
یکی از قابلیت های این درونمایه طرح رسای این پرسش است: « با ارزش ترین چیز روی زمین چیست؟ » یا « کدام جنبه یا جنبه های زندگی ما آدم ها، اصل هستند و مابقی فرع یا کدام جنبه ها بیشترین ارزش را داشته اند؟ » پاسخ به این سوال در قالب داستان به این شکل می آید: « فرشته ای برای تجربهء… به زمین آمد! » که یعنی آن چیز رشک یک فرشته را برانگیخته است! کدام یک از ما می داند که اگر روزی بتواند از جایی فراتر از جایگاه فعلی، به زندگی گذشته اش نگاه کند، کدام تجربه اش را بهتر یا اصیل تر یا مفیدتر خواهد دانست؟ کدام خاطره یا مواجهه ای که داشته است، رنج زندگی کردنش را توجیه کرده است؟ آیا اصلآ چنین چیزی هست؟! این یک سوال اساسی ست و گمان می کنم انسان به شیوه های مختلف به دنبال یافتن پاسخش بوده است. یونگ گمان می کرد که رفتگان ما خواهان این هستند که از جدیدترین دستاوردهای دانش بشر و پیشرفت های تازهء آگاهی در میان زندگان مطلع شوند. او در فصول پایانی زندگی نامهء خود- نوشتش – جایی که تا حدود زیادی خود را از محدودیت های یک دانشور در اظهار نظر خلاص و رها می دید – به دو- سه تجربهء شخصی اش اشاره می کند که از آنها نتیجه می گیرد ارواح مردگان، خصوصآ آنهایی که در طول حیاتشان موفق نشده اند قابلیت های خود را در درک هستی بالفعل کنند و یا بدتر از آن نتوانسته اند آگاهی خود را به سطح آگاهی زمان برسانند، در پی جبران مافات از طریق ذهن بازماندگان خود هستند! یونگ در این مورد متآثر از سنت گنوستیکی (به معنای وسیعش یعنی عرفان و نه فقط آن فرقه های خاص) ست. سنتی که معرفت یا آگاهی را مایهء رستگاری می دانست. او به طور مختصر به نکاتی اشاره می کند که ویژگی ممیزهء آگاهی زمینی یا آگاهی مباشر با ماده (جسم) است. اینکه تقابل های موجود در این سطح از آگاهی، امکان رشد در سلسه مراتب آگاهی را فراهم می کند. و دقیقآ به این خاطرست که « … زندگی خاکی تا به این حد حائز اهمیت است و به همین سبب است که آنچه یک انسان در لحظهء مرگ به همراه می آورد، اینقدر اهمیت دارد. سطح کلی خودآگاهی فقط در اینجا، در زندگی روی زمین که تضادها برخورد می کنند ممکن است بالا رود. » آنچه که یونگ در اینجا مختصرآ و با ابهام می گوید در سنت فلسفی و عرفانی ما، به تفصیل مطرح بوده است. یونگ معتقدست حقایق در ناآگاهی به صورت تفکیک نشده حضور دارند. اما ورود آنها به سطح آگاهی، دقیقآ به معنای تجزیهء آنها به دوگانه ها و چندگانه هاست. ابن عربی، عوالم یا حضرات سفلی را تفصیل و بسط عوالم یا حضرات اعلی می دانست. ناسوت، عالمی ست که حقایق ملکوت در آن تفصیل یافته اند. این حقایق را در ملکوت تنها به صورت اجمال و چکیده می توان دریافت. اگر از دید عارفان و حکمای ما، تنها وجه ممیزهء بنیادی این نشئه از وجود، انشراح و تفصیل آن است، می توان تاریخ علم و آگاهی بشر را روبه رشد قلمداد کرد. تبیینی که کاسیرر از تاریخ آگاهی بشر می کند، نشان می دهد که چگونه افزایش سطح آگاهی بشر به معنای توانایی بیشتر انسان در تحلیل و تجزیهء ابژه و لاجرم ارائهء ترکیب های دقیق تر و مفصل تر از واقعیت بیرونی بوده است


آنچه که این مطالب را به ذهن من متبادر کرد این بود که اخیرآ طرح مقاله ای به ذهنم آمد، که در واقع در قالب آن من به یکی از مهم ترین و بنیادی ترین پرسش های قدیمی ام جواب نسبتآ خوبی خواهم داد. من هم روحآ و ذاتآ به آن سنتی تعلق دارم که دست کم یک پایهء رستگاری را " آگاهی " می داند. می توانم به جای کلمهء رستگاری، واژهء اصالت یا توجیه زندگی بگذارم. از همان ابتدا که خودم را شناختم در لابه لای کتاب ها به دنبال پاسخ سوالات معینی بوده ام. و اینکه به فلسفه تغییر رشته دادم، تنها به خاطر این بود که نتواستم از زیر فشار این سوالات که بی پاسخ مانده بود، خودم را خلاص کنم. نیافتن پاسخ این سوالات و حتی نزدیک نشدن به آن، برای من مترادف با یک " زندگی پوچ و بی معنا " بود. حالا احساس می کنم در مسیری افتاده ام که به کشف این پاسخ ها منجر می شود. باید اعتراف کنم که حتی خیلی زودتر از آنچه گمان می کرده ام دارم به هدفم نزدیک می شوم. عنوان این مقاله که به خوبی حکایت از مضمون آن می کند، این خواهد بود: " ماهیت شناخت عرفانی ". که آشکارا با پرسش " آگاهی چیست؟ " ارتباط وثیقی دارد. در این مقاله سعی خواهم کرد که با استفاده از چهارچوب فکری کاسیرر و مقدماتی که استیس چیده است، یک قدم به درک ماهیت تجارب عرفانی در چهارچوب عقلانیت جدید (غیرسنتی) نزدیک تر شوم. دیشب که رفتم بخوابم و به اهمیت این مقاله ام در ارتباط با سوالات اساسی ای که گذشته ام را اشغال کرده بودند، فکر می کردم، ناگهان به خاطرم خطور کرد که می توانم داستان فرشته ای را بنویسم که برای پیدا کردن پاسخ یک پرسش فلسفی خود را ناگزیر می بیند که به زمین بیاید! او در خانواده ای متولد می شود و از همان سال های آغازین بین کتاب ها به دنبال یافتن پاسخ پرسش خود می گردد. تا اینکه می بیند ناگزیرست به عنوان یک دانشجو وارد رشتهء فلسفه در دانشگاه شود! البته این فرشته لابد وقتی پاسخ سوال خود را یافت، دلش می خواهد به آسمان برگردد! چه چیز باعث شد من در نیمه- آگاهی خودم، خودم را با این فرشته مشتبه کنم؟! قطعآ در قالب این داستان من اهمیتی را که برای بعد معرفتی حیات زمینی قائل هستم، نشان می دهم. دغدغهء پرسش فلسفی برای این فرشته که محرک او برای آمدن به زمین است، در واقع نمایانگر اهمیت " آگاهی " در سرنوشت کیهانی انسان در باورهای من است. فلسفه در اینجا نماد مطلق آگاهی و معرفت است. یعنی آن فرشته نزول می کند تا صرفآ در موقعیتی قرار بگیرد که به ارتقاء سطح آگاهی اش منجر می شود. " موقعیت ویژهء ما در گسترش آگاهی خود "، این آن چیزی است که از نظر من می تواند مورد رشک و نیاز یک موجود فرا زمینی قرار گیرد. تا جایی که به شخص من مربوط می شود، این خود فلسفه است که مورد سوال است. سوال اصلی این است: « آگاهی چیست؟ » به همین جهت است که به مطالعهء تقریبآ همهء دوره های فکری و نظام های گوناگون فلسفی علاقه مندم. من همیشه به کسانی که فلسفه های کهن را کسل کننده می دانند و در فلسفه هم تابع مد هستند، با تعجب نگاه کرده ام! بی رو- در- بایستی، اگر فلسفه یاد گرفتن، به معنای آموختن یک سری اصطلاحات پرطمطراق و دور از ذهن عامه است تا دقیقآ به کار تفاخر بر همان عامه بیاید، پس چه حقیر و بیهوده است این فلسفه! و چه آسان است آموختنش و صاحب نظر شدن در آن! البته این فلسفه ایست که در ذهن عده ای هست. منظور من از این لفظ چیز دیگری است.

می توانم در پاسخ به اینکه چرا خودم را به آن فرشته مشتبه کرده ام، دلایل دیگری هم بیاورم. آدمی که " نفس زندگی " برایش سوال است، تفاوت بنیادینی با عموم انسان های دیگر می یابد. مردم، زندگی می کنند. و این جمله هرچقدر که در آن دقیق شوید و تعمق کنید، غیر قابل تفکیک بودن انسان از زندگی را می رساند. مردم آنچنان در زندگی آمیخته اند و زندگی آنچنان در مردم، که هیچگاه این سوال پیش نمی آید که " زندگی چیست؟ " زندگی آن چیزی ست که مردم آن را می زیند! و همین! حالا اگر کسی پیدا شود که این " آمیخته در ذات " را از خود جدا کرده و ابژه کند، و سعی در فهم هر چه بیشتر آن نماید، به شدت از مردم دور می افتد. به همین خاطرست که آن فرشته شب- هنگام پیش از خواب به ذهن من آمد. آخر او در سوژه گی خود، همانقدر ناب است، که من! فقط یک فرشته است که می تواند تا به این حد منفصل از متعارفات زندگی زمینی، به دنبال پرسش های بنیادینی از این دست که زندگی یا آگاهی چیست، بگردد.

واضح است که نمی خواهم بگویم من یک فرشته ام! امر به دوستان مشتبه نشود که شاید واقعآ این پسر، دیمیتری ست در نوع خود و می توان پیش از بازگشتش به المپ، رازهای هستی را از او دریافت! و یا همچون ادریس به این صرافت بیافتید که در عالم رفاقت تمنای دیدن بهشت از من کنید و در ذهن هم داشته باشید که عصایتان را ظاهرآ به سهو و باطنآ به عمد در زیر یکی از آن درختان جا بگذارید، و در بازگشت با این کلک به قول معروف کنگر بخورید و لنگر بیاندازید! خیر!... این کارها از من ساخته نیست! اما اگر بپرسید از نظر من آیا واقعآ چیزی هست که بتواند رشک موجوداتی آن سان را برانگیزد، اگر اصلآ چنین موجوداتی تحقق داشته باشند، آنگاه جواب می دهم: آری هست! به گمانم قدر مسلم سه چیز هست: شعر، موسیقی، فلسفه. آیا نیست؟


Nima; at 8:44 AM